تبليغاتX
وب نوشت های یک آش خور
سلام به دوستای خوب خودم.
من آموزشی رو افتادم بابل. یه پادگان تو دل جنگل و نزدیک به آب.
از این بهتر نمیشه. برام دعا کنین.

چند بیت زیبا از زبان سهراب:

در دل من چیزی است ،
                 مثل یک بیشه نور ،
                                  مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم ، که دلم می خواهد
          بدوم تا ته دشت ، بروم تاسر کوه
                   دورها آوایی است ، که مرا می خواند.

masoooood.blogfa.com

 

 

+ نوشته شده توسط مسعود در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 و ساعت 22:58 |

تمام توانش را جمع کرد تا از سنگ بالا برود. فقط چند قدم دیگر مانده بود. بالاخره رسید... حالا در بالاترین نقطه ی دنیا ایستاده بود. با غرور پشتش را راست کرد و به دور و بر نگاهی انداخت. بله! اینجا بلندترین جای جهان بود. بادی به غبغب انداخت و رو به جهان زیر پایش فریاد کشید:

آهای! به من نگاه کنید، دیگر بالاتر از من چیزی می بینید؟ چه کسی را جز من یارای این کار بود؟ این من هستم.

تنهای تنها در اوج...!

پرنده در حالی که چوب کوچکی در منقار داشت با نگرانی به پایین خیره شد. باز یک مزاحم دیگر روی لانه ی نیمه سازش ایستاده بود.

 

 

                                           نظر یادتون نره.

+ نوشته شده توسط مسعود در جمعه سیزدهم بهمن 1385 و ساعت 23:55 |

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین (ع)

 جهان پر شور و ماتم شد

همه دلها پر از غم شد

بیا یا حضرت زهرا (س)

ببین ماه محرم شد

حسین جان عزاداریم

غم عشقت خریداریم

 

سلام دوستان

ماه محرم دوباره اومد.

 تو عزاداری هاتون سعی کنین همه رو دعا کنین و من رو هم از قلم نندازین.

ممنون از دوستایی که لطف داشتن و نظر دادن.

تا بعد ٬ یا حق ...

 

 

+ نوشته شده توسط مسعود در یکشنبه یکم بهمن 1385 و ساعت 23:48 |


Javascripts